X
تبلیغات
# ای آدما, یکم آدم باشید #
 
# ای آدما, یکم آدم باشید #
 
 
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن××× اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
 
 
قندان نقره اي
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ،
Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
 
 
 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:45  توسط هیچکس  | 
 

من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي

ولي با خفت و خواري نمي گردم پي خاري 


(دلم نیومد این عکس رو نزنم)
 

صبر كن عشق زمین گیر شود - بعد برو

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

 

ای پرنده به كجا؟!قدر دگرصبر بكن

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

  

باش با دست خود آیینه را پاك بكن

                                      نكند آیینه دلگیر شود – بعد برو

 

یك نفر حسرت لبخند تو را می بارد

                                     خنده كن عشق نمك گیر شود – بعد برو

 

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                                    باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:48  توسط هیچکس  | 

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست

ما تجربه کردید کسی یار کسی نیست

 

مي خواستمت تو رو

 

تاکه بودیم  نبودیم کسی

بود ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آن آینه بدان که هست

نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:37  توسط هیچکس  | 

                                    خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
« این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .
خداوند فرمود : نمی شود !!

                خلقت زن
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »
فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:46  توسط هیچکس  | 

اینو بخونید تا شاید یکم درس بگیرید

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن. زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد  به بهانه ای رفت تو و پرسید  داری چی می نویسی؟
 مرد جواب داد  دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند  
 زن گفت :  ای مرد  تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟
 مرد گفت :  من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم  
 زن گفت :  عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود  

مرد گفت :  این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد  
 زن گفت :  خلاصه  از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن  
 مرد گفت :  خیلی ممنون  حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد  معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب  
 زن گفت :  خیلی خوب  
 و برگشت خانه  خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد  رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد
 مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش
 مرد با دستپاچگی پرسید  تو دختر کی هستی؟
 زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد  دختر قاضی شهر  
 مرد گفت :  عروس شده ای یا نه؟
 زن گفت :  نه  
 مرد گفت :  چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟
 زن جواب داد  از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد  
 مرد پرسید  چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن  
 زن جواب داد  هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند  
 مرد گفت :  ای دختر  زن من می شوی؟
 زن گفت :  من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند  
 مرد گفت :  دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟
 دختر گفت :  اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد  تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم  این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو  
 مرد گفت :  بسیار خوب  
 و رفت پیش قاضی  گفت :  ای قاضی  آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم  
 قاضی گفت :  خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد  
 مرد گفت :  دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم  
 قاضی گفت :  حالا که خودت می خواهی, مبارک است  
 و همه اهالی شهر را جمع کرد  عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
 بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
 داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است
 مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد  آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند
 این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت  پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
 مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی
 یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد  مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت :  ای زن  تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
 زن خندید و گفت :  من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟
 مرد گفت :  دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار  
 زن گفت :  اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم  
 مرد گفت :  کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار  
 زن گفت :  اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد  
 مرد گفت :  هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم  
 زن گفت :  اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری  
 مرد گفت :  قول می دهم  
 زن گفت :  حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن  قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم  حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
 مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد
 قاضی آمد در را واکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است  قاضی از دامادش پرسید  این همه مدت کجا بودی؟
 مرد جواب داد  ای پدر زن عزیزم  مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان  حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند  
 بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت :  این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه  
 کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی  یکی می پرسید  جناب قاضی  سگم را کجا ببندم؟
 یکی می گفت :  جناب قاضی  دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی  
 دیگری می گفت :  خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده  
 یکی می گفت :  اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود  
 دیگری می گفت :  بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی  
 قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند  این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت :  تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو  
 مرد گفت :  پدر زن عزیزم  من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
 قاضی گفت :  کی از تو مهریه خواست؟
 مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد  دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:51  توسط هیچکس  | 

روزی قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.خدا گفت:چيزي از من
 بخواهيد؛هر چه که باشد،شما را خواهم داد.سهمتان را از هستي طلب کنيد؛زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.
نه بالي و نه پايي،نه آسمان و نه دريا؛تنها کمي از خودت،تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت:آن که نوري با خود دارد،بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي.و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک،بهترين را خواست؛زيرا که

 از خدا جز خدا نبايد خواست .


*****
هزاران سال است که او مي تابد.روي دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست،چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:40  توسط هیچکس  | 
               تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح۸۶۴۰۰تومان

      به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید ، چون آخر وقت حساب خود

      به خود خالی می شود . در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ ... البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!

هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم : بانک زمان. هر روز صبح ،در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب         

                 این اعتبار به پایان می رسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

    ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، می داند.

      ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را کسی که پشت در اتاق عمل ایستاده می داند.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده، می داند.و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند.

                                     هر لحظه گنج بزرگی است، گنج خود را مفت از دست ندهید.

                                   باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.

                                                           دیروز به تاریخ پیوست.

                                                                 فردا معماست.

                                                      و امروز هدیه ای خدادادی است...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط هیچکس  | 

شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است...

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.

فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی

آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند

بکنند.

با خو گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم.

دست به دعا شدند،برای اینکه ببیند دعای کدام یک زودتر مستجاب می شود.

آنها به گوشه ای از جزیره رفتند و نخست از خدا غذا خواستند.

فردا مرد اول،درختی یافت و میوه های آن را خورد.

هر چند مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد،مرد اول از خدا همسر و همدمی خواست،

فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد،زنی نجات یافت و به همسری مرد اول در آمد.

اما در دیگر سو،مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری 

خواست و روز بعد تمام چیزهایی که خواسته بود به گونه ای معجزه وار به او رسید.

مرد دوم هنوز هیچ نداشت...

سرانجام مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.

فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت،او

خواست بدون مرد دوم،به همراه همسرش از جزیره برود.

 پیش خودش گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که

در خواستهای او پاسخ داده نشده اند!

زمان حرکت کشتی،ندایی آسمانی شنیده شد :

چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام

همه از آن خود من است، همه را خود درخواست

کرده ام. درخواستهای او پذیرفته نشد،لابد لیاقت این چیزها را ندارد.

 -اشتباه می کنی...  این نعمت ها زمانی به تو

رسید که ما تنها خواسته او را اجابت کردیم.

مرد با حیرت پرسید :مگر او چه خواست که من باید مدیون او باشم ؟

 -او خواست که تمام خواسته های تو برآورده شوند.

از کجا معلوم که همه نعمت های ما حاصل 

درخواسهای خود ما باشند،

شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:18  توسط هیچکس  | 

از كليه افراد داراي ايميل (پست الكترونيك ) جهت همكاري با ما دعوت به عمل مي آيد به وسيله ايميل خود در سايت ما عضو شويد و ماهيانه از ما حقوق دريافت كنيد ما براي اين به شما حقوق مي دهيم كه شما به ما اجازه مي دهيد تا تبليغات ديگران را به ايميل شما ارسال كنيد ما به ايميل شما تبليغ ارسال ميكنيم و شما بابت ايميل هاي ارسالي ما به ايميل خود حقوق دريافت ميكنيد نيازي نيست كه تبليغات را نگاه كنيد شما به دو صورت از سايت ما حقوق دريافت ميكنيد 1- تبليغ هايي رو كه ما به ايميل شما ارسال ميكنيم كه نيازي هم نيست كه تبليغات را مشاهده كنيد 2-معرفي سايت ما به ديگران و عضويت افراد به صورت رايگان در سايت شما حداقل بايد 10 نفر را به سايت ما معرفي كنيد شما بدون انجام دادن كاري و بدون صرف هزينه مي توانيد ماهيانه تا 400 هزار تومان حقوق از ما دريافت كنيد پس عجله كنيد تا ظرفيت پذيرش ما كامل نشده براي ثبت نام درسايت ما از لينك زير استفاده كنيد

 

http://www.vnnu.com/fa?111113142

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:22  توسط هیچکس  | 
يک روز به يه ترکه ميگن با سي دي جمله بساز ميگه ديروز خواهرتو ديدم ميگن پس سي ديش کو ميگه فردا به بازار مياد

عکس نینجایی(کلیک کن!!!!!)

عکس عکس عکس (کلیک کن!!!!)

جوک و مطالب سرگرم کننده(کلیک کن!!!!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:9  توسط هیچکس 

متني زيبا و فوق العاده از دكتر شريعتي به نام "دليل بودن تو"

دليل بودن تو

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد
.
                              و خدا گمشده ای داشت ...    

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:9  توسط هیچکس  | 

اين يك ماجراي واقعي است:

 سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها '   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

                    پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

            عشق یعنی این!!


 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:23  توسط هیچکس  | 

 اینم یه واقعیت تلخ

 يکي بود تو قصمون وفا نکرد
 رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

 يکي بود زندگيشو هوس سوزوند
 آبروش رفت و ديگه اينجا نموند

 يکي بود يکي نبود و يک پري
 يه بغل عاشقي هاي سرسري

 کي بود اون که طاقت گريه نداشت
 عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

 کي بود کي بود اون تو بودي
 کاشکي از اول نبودي

 

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:14  توسط هیچکس  | 
     بوغ                  بوغ                  بوغ                      بوغ                    بوغ

سلام بالاخره دوباره برگشتم میدونم که برای هیچ کس مهم نیست اما خوب اومدم اما با یک دیده دیگه به زندگی البته هیچ کس نمیتونه بگه که من دیدم به زندگی نسبت به دیروز هیچ فرقی نکرده چون هر ثانیه ای که از عمر ما میگزره یا به عبارت دیگه(قابل توجه دنیا پرستان) هر ثانیه ای که به آخر عمرمون نزدیک میشیم با توجه به تجربه بیشتر و قدمت بیشتری که کسب میکنیم دیدمون هم نسبت به دنیا عوض میشه

اه خسته شدم خلاصه من برگشتم

 

اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟
اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟
اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟
اگر قبر حق است ساختمانهای مجلل چرا؟
اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا؟
اگر حساب حق است جمع مال چرا؟
 اگر قيامتی هست خيانت چرا؟؟؟
 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:32  توسط هیچکس  | 
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:29  توسط هیچکس  | 
 
  بالا