|
# ای آدما, یکم آدم باشید #
|
||
|
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن××× اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم |
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

شاگردی از استادش پرسید ))عشق چیست؟))
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين!!

پیش از ازدواج چشم هایتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. ( فرانکلین )
این عکس و ببینید ولی دلتون نخواد![]()
بعضی وقتها اینقدر دلم برات تنگ میشه که میخوام از توی ذهنم بکشمت بیرون و محکم بقلت کنم.

عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری
کی میتوان نگفتن، کی میتوان صبوری
کی میتوان نرفتن، گیرم پری نمانده
گیرم که سوختیم و خاکستری نمانده
با دوست عشق زیباست، با یار بیقراری
فقط یک جمله! نه نمیشه فقط یک جمله آخه دیگه فرصتت تموم شده فقط حق داری یک جمله دیگه بهش بگی
چیه کمه؟ نه! اگه کم بود تا حالا بهش میگفتی
دیگه نمیتونی تو این دنیا حرف بزنی این همه از اول عمرت تا حالا گوش اطرافیان رو درد آوردی که چی
این آخرین فرصته چی میخواهی بهش بگی همه چیزوکه بهش گفتی
دیگه زبونت حق صحبت کردن نداره
اگه می خاهی حرف بزنی باشه ولی این بار دیگه باید با دلت حرفاتو بیان کنی زبونت دیگه خسته شده
آره حرف دلت رو بزن چرا بهش نمیگی
اگه بازم بگی خجالت میگشم یا میترسم که ناراحت بشه و بره تا آخر عمرت پشیمون میمونی
پس بیا از آخرین فرصت استفاده کن بهش بگو .. بگو که چقدر دوستش داری
بگو که چه شبهایی رو تا صبح براش اشک ریختی
بگو که همه زندگیته
بگو که اگه یک روز نبینیش دق می کنی
بگو که چه آرزوهایی براش داری
بگو که چه خواب هایی رو براش دیدی
بگو که....
آره همه اینا یک جمله هست اگه زندگی یک کلمه هست پس این حرفا از یک جمله هم خیلی کمتره
شاید دیگه فرصتی نباشه!!!! پس بگو.......... بزار بدونه..........

دستم را نیرومند٬ روحم را طیار٬ طبعم را سیال٬عشقم را روز افزون
و شعرم را جهانگیر کن و اگر تو بخواهی به آفتاب می رسانی
و اگر نخواهی به خاک می فشانی.

دوئی به مذهب فرمانبران عشق خطاست
خدا یکی محبت یکی یار یکی

نسیمی وزید٬واژه ای روئید ٬ تویی شکفتی
سایه ای گریخت ٬ نگاهی گسست ٬منی پژمرد
گلی آمیخت ٬قلبی تپید ٬تویی پیدا شد
دلی شکست ٬نفسی برید ٬منی گم شد

دو راهی عشق های کوچک را نابود و عشق های بزرگ را عظمت می بخشد.

خواستم هديه ای برايت بفرستم
گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم
گفتم : اوخودش گل است
خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ،
گفتم : او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛
بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم،
گفتم : نه او خوش صداست
ناگهان صدای قلبم به گوشم رسيد؛
صدای تاپ تاپ قلبم بود كه می گفت
مرا بفرست تادوستش بدارم.
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول
حالنا الى احسن الحال![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست![]()
منبع: به نام او به یاد تو
« لبخند خدا»
لوئیز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار وبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار مند و شش بچه شاد بی غذا مانده اند.
جان کانک هاوس(صاحب مغازه) با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت:« آقا شما را به خدا... به محض اینکه بتوانم پولتان را میاورم.»
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: « ببین خانم چه میخواهند خرید این خانم با من.»
خوار و بار فروش با اکراه گفت:« لازم نیست... خودم میدهم. لیست خریدت کو؟»
کوئیز گفت:« اینجاست »
« لیست خریدت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد... از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روز کفه ترازو گذاشت... همه با تعحب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روز آن چه نوشته شده است.
کاغز لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود:« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری... خودت آن را بر آورده کن.»
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همین جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید.»
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک چقدر است...
يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».
جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»
بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»
چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!
اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.
جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»
خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟
ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.
سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»
بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»
با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»
از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»
جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»
«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»
هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….
خداوند ادامه داد:
درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟
اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.
چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟
چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟
چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟
چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟
به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.
اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.
كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي .
صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»
«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»
نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟
فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !
قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»
خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»
گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟
خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي .
هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟
از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»
خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.
به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.
ایست ![]()
![]()
ایست ![]()
![]()
ایست
این مطلب رو حتماَ بخونید و نظرتونو بگید:![]()
(شما رو به هرکه می پرستید قسم میدم که یکم در مورد این مطلب فکر کنید...)![]()
فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند
همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود!
انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند!
ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد
الهي پنداشتم كه تو را شناختم اكنون آن پندار در آب انداختم .
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است . آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله كيفيت فرا گير نرسيده بود . استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد . دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند .
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت : آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده .
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد ... در چشم هايشان نگاه مي كند ... به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند ... هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند . دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
(( با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي ... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ))
شکسپير:
معتقدم که سرنوشت انسانها را فقط محبت معلوم مي کند وبس.
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشماتو میبندی؟
یا وقتی گریه کنی چشما تو میبندی؟
حتی بخوای کسی روببوسی چشماترو می بندی؟
چون قشنگترین چیزهای این دنیا قابل دیدن نیست

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی
گر بمیرند دختران دنیا گلستان می شود
گر بمیرد پسری یک بی وفا کم میشود
گر بمیرند پسران دنیا وفادار می شود
در شبي از شبها خدا را ديدم که در حال بازرسي به پرونده ها بود.
يکي را برداشت و به من گفت: آدم کشتي؟ گفتم: تو مرا قاتل کردي.
گفت: دزدي کردي؟ گفتم: تو مرا محتاج کردي.
گفت: در کوچه نيمه شب با کسي سخن گفتي؟ گفتم: تو مرا عاشق کردي.
پس از اندکي سکوت گفت: تو تنها بنده اي هستي که حقيقت زندگي را دريافتي
دیشب از پشت پنجره خدا را تو حیاط خونه دیدم !...... و ملائک را ...!
از شرم گوشه اتاق جائی که منو نبینن قایم شدم ..... رو سیاه بودم .
ملائک خدا یکصدا مرا میخواندند .....
باز آ .. باز آ ..هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما .. درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ
خدا هر شب اوجا بود ........!
دیشب خودشو نشون داد ....... تا ناله های من گنهکار را گوش کنه .....
تا استعفار های منو اجابت کنه ........
با مدادش اومده بود .........
اومده بود گناهای منو خط خطی کنه ........
امشب .......
تو حیاطو نگاه کنید .......
به خدا سوگند که
خدا اونجاست ....!
میون بود و نبود یه دونه ستاره بود
این ستاره کوچیک از خودش نوری نداشت
توی تنهایی خود شبو پشت سر میذاشت
یه شبی از این شبا ستاره قصه ما
اون دل تاریکشو راهی کرد پیش خدا

گفت: خدا.خدای من خدای مهربون من
توکه هستی تو شبام تنها همزبون من
به دلم نوری بده که دلم روشن بشه
اون خدای مهربون خدای خوب آسمون
تو دلش یه بذری کاشت که بهاری شد خزون
گل عشق قشنگ تو دلش جوونه زد
خط باطل رو تمومه ظلمت شبونه زد.
دو تا گنجشک دو تا عاشق بی خیال و مست و شادن
یه تریلی با شتاب و سرعت خیلی زیاد
دو تا گنجشک یه تریلی یکی مجنون یکی لیلی
تو تا گنجشکای عاشق تو بیابون می پرن اونا از دام سیاه سرنوشت بی خبرن
شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز خیلی خستس از بیابون و یه جاده ی دراز
دو تا گنجشک یه تریلی مثل مجنون مث لیلی دو تا گنجشک که تناشون
داغه از تب عشق
یه تریلی که با چرخاش ضجه ی یه اتفاقه دو تا گنجشک که پراشون پر شده توی بیابون
یه تریلی که روی شیشه اش باقی مونده ردی از یه قطره خون
یه تریلی یه تریلی یه تریلی
نه یه مجنون نه یه لیلی......!!!!

دختر بودن يعني كله قند و لي لي لي لي.......... دختر بودن يعني پس اين چاي چي شد؟؟ دختر بودن يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت دختر بودن يعني هموني باشي كه مادر وخاله وعمه ت هستن دختر بودن يعني چرا خونه اينقدر کثيفه ؟؟ دختر بودن يعني دخترو رو چه به رانندگي؟ دختر بودن يعني بايد فيلم مورد علاقه تو ول كني پاشي چايي بريزي دختر بودن يعني نخواستن و خواسته شدن دختر بودن يعني حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه دختر بودن يعني ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم؟ دختر بودن يعني به به خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا... دختر بودن يعني برو تو ، دم در واي نستا دختر بودن يعني لباست 4 متر و نيم پارچه ببره كه آقايون به گناه نيفتن دختر بودن يعني خوب به سلامتي ليسانس هم كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بديم دختر بودن يعني كجا داري ميري؟ دختر بودن يعني تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم دختر بودن يعني كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟ دختر بودن يعني خيلي خودسر شدي دختر بودن يعني اجازه گرفتن واسه هرچي ، حتي نفس كشيدن .......
شما هم اگر می خواهید این متن رو تکمیل کنید مطلبتون رو در قسمت نظرها بگذارید تا من در ادامه مطلب به نام شما بزارم:
(افرادی که در ادامه مطلب نظرشون قرار دارد: سارا-خسته دل-نرگس-یک دوست...
یکی از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلندای قله ای دوردست بگذار.
خدواند گفت: نه ! انسان زمین را در خواهد نوردید و روزی آن را خواهد یافت.
فرشته دیگری گفت: در ژرفای اقیانوسی دوردست بگذار .
خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمین را به تسخیر درخواهد آورد. آنجا هم پیدایش می کند.
سومین فرشته گفت: دورتر خیلی دور تر ، جایی در کهکشان.
خداوند با لبخندی گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جایی از او پنهان نمی ماند.
و سپس گفت این راز را جایی خیلی دور ، خیلی نزدیک پنهان می کنم.
و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزدیک که از روز نخستین می شناسیمش و آنقدر دور که هرگز بدان دست نخواهیم یافت.
راز آفرینش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزیدن. خداوند راز خود را بر ما گشوده است چشم دل می بیند اما چشم سر نه !
به قول شیخ ابو سعید ابوالخیر :
از شبنم عشق خاک آدم گل شد ** شوری برخاست فتنه ای حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ** یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
راز آفرینش زن
خداوند زن را آفرید.
روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای هم آغوشی و تکامل دردانه (های) خداوند بود.
روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.
هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.
تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود. چون خودش تنها بود.
آدم ! تولدت مبارک ! حوا پیوندتان مبارک !
خوردن داری به چشمانه خستت بزنی تا وقتی معشوقت میاد بیدار باشی.
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من بی دل چه تمنا داری
در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس جان دادم صیاد آزادم نکرد
من نخواستم که آزادم کند
بلکه در کنج قفس همدلی یارم کند
چهره ها هرگز پریشانی نداشت
حرفهای اول تقویم عشق، حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خبر پیمود و قربانی نداشت.

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد آن که شود عاشقشان
روز اول که نهادند زگل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
عشق این است که من چترم را روی دلدار بگیرم و او نبیند
نبیند و هرگز نداند که چرا زیر باران خیس نشد.

میدونی فاصله بین انگشتان واسه چیه؟
واسه اینه که یه نفر دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنه....
کاش آن آينه ای بودم من
که به هر صبح، تو را ميديدم
می کشيدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب
آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم بر دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار وفادار چه کرد
میرسدروزیکه مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزیکه بی من لحظه ها را سر کنی
میرسدروزیکه بی من در کنار خط من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی...
هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند .
تاهست به زلت بكشندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سردست

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن
اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم!تفاوت عاشق بودن و كسي را دوست داشتن
بين كسي كه عاشق شده و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هاي هست، نكات زير به شما كمك مي كنند كه اين تفاوت را درك كنيد:
1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي كه كسي را مي بينيد كه آن دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد.
2- هنگامي كه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است و ليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا(زمستاني زيبا)خواهد بود.
3- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد وليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
4- وقتي در كنار معشوق خود هستيد نمي توانيد هر آنچه در ذهنتان داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آن را داريد.
5- در مواجهه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.
6- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد(زل بزنيد) اما مي توانيد در حالي كه لبخندي بر لب داريد مدت ها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه كنيد.
7- وقتي معشوق شما گريه مي كنيد شما نيز گريه خواهيد كرد و اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد.
8- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه(ديدن) است اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است(از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي)
9- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد،عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهند ماند.
نمی خواهد نعمتی که به بنده اش می دهد با نام و امضای خودش باشد.
نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد
سمت تو بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه
بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات
اشک می ریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه
بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه
بدون دیوونته
اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون که
براش همه چی بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که
بدونه تو می میره
اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که
بدون تو مرده
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن
بدون واسه خاطرتومرده

دستانم بوی گل می داد
مرا به جرم چیدن گل گرفتند
اما هیچ کس با خود فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم
اگر روزی من مُردم و تو مرا دوست داشتی
هر پنجشنبه به مزارم بیا
گل سرخی بر روی قبرم بگذار
تا همیشه آن گل سرخی را که به تو داده بودم به خاطر بیاورم...
ولی
اگر تو مُردی من فقط یکبار بر مزارت می آیم و آن دسته گل سفید مریم را که با خون خود
سرخ خواهم کرد را برایت هدیه می کنم
و عاشقانه در کنارت جان می سپارم
تا بدانی هیچ وقت تنها نیستی...

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي
يادم كن.
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن.
بجاي آن متن های تسليت گويی كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن.
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي،
پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه
گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايقکاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان
جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات
جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر
قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد. آنها همگي
سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر
زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود
اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي
قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "«ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."
«ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
«عشق» رو به سوي «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات مي دهي؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
«عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم."
در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور
«شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي از
دور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که
نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق «دانايي»
يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي
آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش
دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به
نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق
فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم
ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود.
عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"
«دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط «زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!![]()
یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن
نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود
فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد
و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد
وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که
همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق.

تبریک
تبریک
تبریک ![]()
حالا به مرحله ۸ رسیدیم ![]()

(میدونم هیچی نفهمیدید نباید هم بفهمید چون جای ما نیستید. خوب وبلاگ رو کامل بخونید تا شاید یه چیزایی بفهمید)

(از بهزاد عزیز و آقای عرب نژاد عزیز برای نظرات خوب و عالیش تشکر میکنم . اگر مایلید تمام نظرات این عزیزان در آخرین مطلب این وبلاگ هست به نام (به نام صاحب صدا) که خودش یک وبلاگ جامع و کامله البته اعتراف می کنم که مطالبشون از وبلاک من قشنگتره رو بخونید.امیدوارم بخونید و لذت ببرید. البته در وبلاگ قبلی من:http://www.yama.blogfa.com و خداوند عشق را آفرید...)
|
|